تبليغاتX
هدفی خوب و عملی بد























هدفی خوب و عملی بد

زندگی، فهم نفهمیدن هاست


 
ما پيغام دوست داشتن را با دود به هم می رسانيم
نمی دانم آن سو برای تو تكه چوبی هست؟
من اينجا جنگلی را به آتش كشيدم . . . !
شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 21 | امیر علی | |


 

جالبه

در راستای اینکه نکنولوژی مانند یک شتر مست دارد برای خودش در سراسر دنیا یورتمه میرود و باز هم

در راستای اینکهما به نوعی در قلب استفاده از ابزار تکنولوژیک هستیم و باز هم

در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 21 | امیر علی | |


 
 
هر لحظه بهانه تو را میگیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی

من یکطرفه برای تو میمیرم…
شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 21 | امیر علی | |


 
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در ان بالاها

مهربان، خوب، قشنگ...
 
 
چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد
شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 21 | امیر علی | |


 
تو شاهکار خالقی....
تحقیر را باور نکن....
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش.......
زیبا و زشتش پای توست......
تقدیر را باور نکن.....
...
تصویر اگر زیبا نبود.......
نقاش خوبی نیستی . . . .
از نو دوباره رسم کن.......
تصویر را باور نکن....
خالق تو را شاد آفرید.....
آزاد آزاد آفرید......
پرواز کن تا آرزو........
زنجیر را باور نکن........
شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 21 | امیر علی | |


 

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :

 
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت  و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند . 
سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 19 | امیر علی | |


پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟

   پسر جواب داد:من میزنم
 

  پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
 

   با ناراحتی از کنار پسر رد شد
 

  بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
 

  پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی.
 

  پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟

   پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم
 
ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی.!
شنبه هفتم آبان 1390 | 13 | امیر علی | |


 
سخت آشفته و غمگین بودم
 
به خودم می گفتم:
 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را
 
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 
و نخندم اصلا
 
تا بترسند از من
 
و حسابی ببرند
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...
 
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

 
دومی بدخط بود
 
بر سرش داد زدم...

سومی می
 لرزید...
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
صید در دام افتاد
 
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
 
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت
 را...
 
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار، 
 
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، 
 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش
 کردم، عالی و خوش خط بود
 
غرق در شرم و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا
 دیدم
 
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
 
منتظر ماندم من
 
تا که حرفی بزنند
 
شکوه ای یا گله ای، 
 
یا که دعوا شاید

سخت در
 اندیشه ی آنان بودم
 
پدرش بعدِ سلام، 
 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده
 آقا رحمان ؟؟؟
 
گفت : این خنگ خدا
 
وقتی از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده 
 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
زیر ابرو وکنارچشمش، 
 
متورم شده است
 
درد سختی دارد، 
 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد
 به چشم کودک...
 
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده
 معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک
 بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار
 ازخود من بود و نمیدانستم
 
من از آن روز معلم شده ام ….
 
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
 
که به هنگامه ی خشم
 
نه به دل تصمیمی
 
نه به لب دستوری
 
نه کنم تنبیهی
 
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
 
با محبت شاید،
 
گرهی بگشایم

       با خشونت
 هرگز...
 
                             با خشونت هرگز...
 
                                                   با خشونت هرگز...
شنبه هفتم آبان 1390 | 12 | امیر علی | |


بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، به فرهنگ مرده خواه کنیم

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم



شنبه هفتم آبان 1390 | 12 | امیر علی | |


 

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان

آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 19 | امیر علی | |


 

عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟

در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟



لبريز مي غمها، شد ساغر جان من

خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟



يك سلسله ديوانه، افسون نگاه او

اي غافل از آن جادو، افسانه چه مي داني؟




من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم

راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟




عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن

اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟



تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را

مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟




دستار گروگان ده، در پاي بتي جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟



ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟

یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 19 | امیر علی | |


 
 
نظريه جديد زنان متفكر قرن درباره ازدواج ازدواج يعني از دست دادن
 
 توجه تعداد زيادي از مردان و بدست اوردن بي توجهي يك مرد
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 19 | امیر علی | |


قابل توجه آدم بزرگا !!
 
تا چه حد دچار فراموشی شدیم که از کجا آمدیم و به کجا میرویم؟
 
 
 
 
 
 

 روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر
 
و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به
 
پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
 
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها
 
بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه
 
بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر
 
زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق
 
مواظبش باشن.
 
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
 
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من
 
کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 18 | امیر علی | |


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

بخوانی نغمه ای با مهر

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 

خورشید مهری رخ بتاباند

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 

بیاید راه چشمت را

 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

بخوانی خالق خود را

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 

پیدا شوی در او

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 

با او بگویی:

 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 

دعایت می کنم، روزی

 

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

گرد و خاک غم بروباند

 

کلام گرم محبوبی

 

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

برایت آرزو دارم

 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بگیرد آن زبانت

 

دست و پایت گم شود

 

رخساره ات گلگون شود

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 

ندانی کیستی

 

معشوق عاشق؟

 

عاشق معشوق؟

 

آری، بگویی هیچ کس

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 

ببندی کوله بارت را

 

تو را در لحظه های روشن با او

 

دعایت می کنم ای مهربان همراه

 

تو هم ای خوب من

 

گاهی دعایم کن

شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 19 | امیر علی | |



كريستوف کلمب مجرد بود زیرا !!

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:
 
 
- کجا داری میری؟
 
- با کی داری می ری؟
 
- واسه چی می ری؟
 
- چطوری می ری؟
 
- کشف؟
 
-برای کشف چی می ری؟
 
- چرا فقط تو می ری؟
 
.
 
 
.
 
- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
 
- می تونم منم باهات بیام؟!
 
-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
 
- بده لیستو ببینم!
 
- حالا کِی برمی گردی؟
 
- واسم چی میاری؟
 
.
 
.
 
- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
 
- جواب منو بده؟
 
- منظورت از این نقشه چیه؟
 
- نکنه می خوای با کسی در بری؟
 
- چطور ازت خبر داشته باشم؟
 
- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
 
- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
 
.
 
.
 
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
 
- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
 
- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
 
- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!
 
-  من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!
 
-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
 
.
 
.
 
- اصلا من می خوام باهات بیام!
 
- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
 
- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
 
- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
 
- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!
 
.
 
.
 
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟
شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 19 | امیر علی | |


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین:

با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

 

شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 18 | امیر علی | |


 

چقدر حقیقت داره


ادامه مطلب
شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 18 | امیر علی | |


آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده
 
 
آيا ميدانستيد کهخرسهاي قطبي چپ دست هستند؟
 
آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟
 
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟
 
 
 
 
آيا ميدانستيد که: 90% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند آرنجشان را ليس بزنند؟
شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 18 | امیر علی | |



http://s1.picofile.com/file/6521773638/09.jpg

جمعه سی ام اردیبهشت 1390 | 19 | امیر علی | |


 
یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند كه یهو زنش با ماهی تابه می كوبه تو سرش.
مرده میگه: برای چی این كارو كردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...


6302-Angry-Wife-Preparing-To-Hit-Her-Lazy-Husband-With-A-Cooking-Pan-Clipart-Picture.jpg
مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه .



نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند 




سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می كرده كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می كوبه تو سرش !
بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟ 


6302-Angry-Wife-Preparing-To-Hit-Her-Lazy-Husband-With-A-Cooking-Pan-Clipart-Picture.jpg



زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود! 



.

.
نتیجه اخلاقی 2: متاسفانه خانمها همیشه درست حس میکنند
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 | 13 | امیر علی | |


سخنان فلسفی درادامه مطلب بخونید


نداشتن آدم هایی که دوستشون داری

از داشتن آدم هایی که یه وقتی دوستشون داشتی

خیلی آسون تره . . .


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 | 1 | امیر علی | |


تصاویری از شکسته شدن دیوار صوتی


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 | 1 | امیر علی | |




شاهکار مجسمه سازی

Ú¯Ø±Ù Ù Ø§Û Ù ØªØ±Ù ØªÛ Ù Ø±Ø Û Ù Ø§Ø³ØªØ§Ø± | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 15 | امیر علی | |


                              این خانه در یکی از شهرهای سوئیس واقع شده است
 

 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups


ادامه مطلب
جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 15 | امیر علی | |


گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 | 13 | امیر علی | |


پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 | 13 | امیر علی | |


گیج کننده است ولی واقعا جالبه ! امسال چهار تاریخ غیرمعمول را تجربه می کنیم. 1/1/11-1/11/11-11/1/11-11/11/11 و فقط همین نیست. دورقم آخر سال( میلادی ) تولد خود را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید و نتیجه 111 برای همه است. امسال سال پول است. ماه اکتبر امسال 5 یکشنبه، 5 دوشنبه و 5 شنبه خواهد داشت و این اتفاق فقط هر 823 سال رخ می دهد. این سالها به عنوان کیفهای پول شناخته شده اند.
سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 19 | امیر علی | |


باید براتون جالب باشه که:


حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوندید، اما تاحالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیه و نوشته ی کی ؟


کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .

 

گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.
 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 19 | امیر علی | |


یک داستان کوتا دیگر:


یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت â
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 18 | امیر علی | |


یک داستان کوچک


ادامه مطلب
سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 18 | امیر علی | |

Design By : nightSelect.com